حسن حسن زاده آملى
179
هزار و يك كلمه (فارسى)
قرآن باشد مىسوزاند ، پارچههاى قيمتى باشد ، حرير و سندس ، يا كتاب كفرى و كرباس ، مال صغير و يتيم . و همچنين وقتى سيل از كوه متوجه يك قريه مىشود هرچه پيشش آيد مىكند و مىبرد ، رحم بر بچهء كوچك نمىكند ، حال فقير و ضعيف و بيچاره كه مدتها زحمت كشيده باغى عمل آورده يا زراعتى كشته ، مالش منحصر به همان زراعت است ، مىشويد و مىبرد ، صاحبش را گرسنه مىگذارد مادرى كه يك طفل بيشتر ندارد و به او كمال علاقه و دلبستگى را دارد به محض اينكه در مقابل سيل اتفاق افتد ، ملاحظه دل مادرش را نمىكند برمىدارد آن بچه را مىربايد و مىبرد ، مادرش مدتى اين طرف و آن طرف مىگردد بچهاش را پيدا نمىكند . بالاخره خبر مىآورند كه نعش او را در ده پائينتر از آب گرفتهاند . نه اينكه خيال كنيد آب ، دشمنى با آن زن داشته يا از روى قساوت قلب اين كار را كرده ! نه آب بيچاره است . نمىفهمد چه مىكند و اگر بفهمد نمىكند . اين طور فاعل ناقص است . آتش كه نمىفهمد كجا را مىسوزاند . ناقص است . انسان وقتى بخواهد جايى را بسوزاند با فكر و تدبير و از روى مصالح و مفاسد آتش را به كار مىبرد ، ذغال درست مىكند ، در جنگل مازندران چوبهاى محكم جنگلى را مىآورد در كوره مخصوص آن را مىسوزاند و اندازه سوختن را ملاحظه مىكند نمىگذارد اين قدر بسوزد كه خاكستر شود ، وقت مخصوص آتش را خفه مىكند كه ذغال شود و مردم در زمستان كرسىها را گرم كنند و از زحمت سرما راحت گردند . پس سوزانيدن انسان چوب را از روى فكر و مصلحت است و به اصطلاح عاميانه « ذرع كرده پاره مىكند » بر خلاف خود آتش . و همچنين وقتى مىخواهد آب را در مزرعه بياورد مثل سيل بدون فكر به هر طرف توجه نمىكند آب زيادى را از يك طرف رد مىكند كه نيايد و زراعت و خانهها را خراب نكند و نهرهاى مرتّب مىكشد آب را ساعت به ساعت بين مزرعهها و باغها تقسيم مىكند تا يك باغ زيادى آب نخورد و درختها خراب و ميوهها فاسد شود و يك مزرعه از كم آبى بخشكد . پس انسان فاعل مقدّر است ؛ يعنى كارى كه مىكند مىفهمد چه مىكند و آب و آتش فاعل مقدّر نيستند ؛ يعنى نمىفهمند چه مىكنند .